خرید بک لینک

دل : من اصلا میلم نیست امشب میدان بروم و ایستادن مرد نظامی را کنار زکیه خانم ببینم .

دل : من اصلا میلم نیست امشب میدان بروم و ایستادن مرد نظامی را کنار زکیه خانم ببینم .

من : چرا چرند میگویی؟! او کی ایستاده که این بار دفعه ی دومش باشد. او در تمام میدان در حال قدم زدن با آن پوتین های مشکی اش است. از همه جا میگذرد و مراقب است. زکیه ی شوهر مرده هم از آن تندروهاست که با هیزی و بی حجابی بشدت مخالف است.

دل : از کجا فهمیدی؟

من: وقتی تو حواست به طواف اوست من با زکیه صحبت میکردم.گفت که دکترای علوم سیاسی دارد.

دل: وای خانم دکتر است؟! دیگه بدتر.لطفا امشب نرو .من تحمل دلبری های او را جلوی مرد نظامی ندارم.

من : بس کن تو رو خدا ! حالا که اینطور شد امشب فقط کنار او می ایستم و اگر مرد نظامی جلوی ما رژه برود خیالات تو درست است و او عاشق زکیه است.

دل : نرو .بمان خانه .امشب نرو.خواهش میکنم‌.

من : فردا شب چی و پس فردا و پسین فردا ؟؟؟ این که نمیشود هر موقع تو بخواهی به میدان برویم و هر موقع نخواهی نرویم.

دل : پس حق نداری دنبال مرد نظامی بگردی.سرت را پایین بینداز.آهسته برو آهسته برگرد و بی سر و صدا یکجا بایست. نمیخواهم ببینمش .

من : چه عجب ! باشه .قول میدم.امشب هر دو نیتمان قربتا الی الله باشد.پس می رویم

امشب میدان خلوت است .همه هستند.زکیه، مرد مراقب پسرم، الهه خانم ، مرد معلول ، دختران نوجوان، زن های مسن و پرچمداران وسط میدان .اما یک نفر اصلا پیدایش نیست.

دل : خدا رو شکر که نیست.به جهنم که نیست .الهی رفته باشد.الهی سفر کرببلا نصیبش شده باشد. الهی پستش را عوض کرده باشند .الهی ..‌

معمای نگاه ۱۷

من : خیلی خب ! ساکت شو. میخواهم با زکیه حرف بزنم. همه چیز مشخص خواهدشد.

من: سلام خانم دکتر! شبتون بخیر.خدا قوت

زکیه: سلام عزیزم.اخبار را دیدی ؟

نمیدانم نیم ساعت یا چهل دقیقه شد که یک نفس باهم صحبت کردیم. خوشحال بود که به گروهشان پیوسته بودم. بحث در باره ی بذحجاب ها و سازشکارها و

از زکیه خوشم امده بود. پاهایم درد گرفته بود.گفتم زکیه جان من بروم کنار پیرزن ها ان طرف سکو بنشینم.گفت برو عزیزم ، حسابی خسته شدی.

پشت جایگاه پر بود از زنان مسن که شانه به شانه کنار هم نشسته بودند‌ انگار نبودند .چرا هیچ حرکت و صدایی نداشتند؟ بنظرم می آمد وجود ندارند.مثل مجسمه هایی بی حرکت فقط چشمانشان تکان میخورد. روبرویم خانم بسیجی با فرم هایش .جایی باز شد و نشستم. مجری روی جایگاه روضه میخواند

سرم را به پرچم تکیه دادم و محو روضه بودم.کنارم ایستکاه صلواتی مخصوص خانمها و چپ و راست می امدند و میرفتند و چای بر میداشتند.به خانم بسیجی لبخند میزدم که ناگهان مرد نظامی جلوی ما سبز شد. یک چای از ایستگاه خانمها گرفت و در حالیکه مرا می پایید کنار ما ایستاد و چای می نوشید!

انگار نه انگار که خانم بسیجی دارد ما را نگاه میکند.انگار نه اتگار یک ردیف پیرزن به موازات من نشسته اند. نکند او هم فهمیده که پیرزن ها مجسمه اند! چرا هیچکسی هیچ نگاه سرزنشگری ندارد؟ چرا کسی به من و نگاههای مرد نظامی توجه نمیکند؟ نکند خواب میبینم؟!

دل : اما خانم دکتر که ان طرف میدان بود .چرا مرد نظامی آنجا نیامد؟

من: وای ! بیچاره شدم.ببین که من به حرفت گوش کردم.اینجا در پرت ترین و پر ازدحامترین و خموده ترین قسمت میدان ان هم بی سروصدا نشسته بودم.تو که شاهدی!؟ چیزی بگو .من کاری نکردم.باور کن .قسم میخورم اصلا دنبالش نبودم‌. اینجا برای روضه گوش کردن امده بودم‌.

دل : [ سکوت]

من: خواهش میکنم چیزی بگو دل

این مرد هنوز اینجا ایستاده و مرا می پاید.حتی خانم بسیجی هم تعجب نمیکند!

دل: [سکوت ]

سوالات متداول

چرا معمای نگاه ۱۷ اهمیت دارد؟

این موضوع به دلیل اطلاعات و کاربردهای مرتبط، مورد توجه کاربران قرار گرفته است.

آخرین اطلاعات درباره خانم چیست؟

جدیدترین اطلاعات و تغییرات مربوط به خانم در این گزارش ارائه شده است.

معمای نگاه ۱۷ چیست؟

در این مطلب اطلاعات، جزئیات و نکات مرتبط با معمای نگاه ۱۷ بررسی شده است.

برچسب: نویسنده: halname تاريخ: يکشنبه 4 مرداد 1405 ساعت: 15:32

صفحه بندی